بلاگ

ناهار در قطار

تبدیل به کسی که می گویند ش سال من را بدون ارائه به رژیم زمان و تاریخ شمسی از تاریخ و فصل خود را حمل سال من. من خودم را زندگی می کشم، دستان خود را در سایه درخت بادام، با موهای سفید و چشم های خیره کننده که با گذشت زمان درگیر نیستند، به رسمیت می شناسم. درخت من و من سنین ما را در پوچ بودن روزها متجلی کرده ایم. من از کلیسا قدم می زنم تا میان توده ها سر و کله بزنم

من از وجود کثیفی در آنجا پناه می برم من تصور می کنم که زندگی هرگز در ماه ژوئن، طعم های انبه و گیلاس رسیده و یا در شب های خفیف، ستارهدار و صبحهای روشن، یا در لحظاتی که مانند گردوهای گرم و منجمد زیر زبان نابود می شوند، در معرض نور قرار نگرفتند.

“همه خود من اختراع شده برای اسطوره ها و افسانه ها پشت چهره بی نظیر از کسی که من را به جهان آورده است.”

من فقط با تغذیه مناسب به اندازه کافی جان سالم به در بردم تا از سوء تغذیه جان سالم به در برده باشم، فقط بهداشت کافی برای اجتناب از تسلیم شدن به بیماری های خلط، تیفو و دیگر عفونت هایی که فضای اطراف ما را پر می کند، فقط نفس کافی برای پیدا کردن شش پا پایین نیست. من هیچ خاطره ای از شکم من از شما ندارم. شما همیشه خواهد شد

دیدگاهی بنویسید